تبليغاتX
پونــزنامه

امشب زن همسایه فهمید که شوهرش دار بهش خیانت می کند...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/24ساعت 1:51  توسط   | 

یک تصویری هم دارم ته ذهنم از یک خانه خیلی قدیمی.یکی از همانها که دورتادورش اتاق است.بعد یک گوشه از خانه خراب شده و دیوارش ریخته و کمی آنطرف ترش هم یک لانه مرغ یا یک همچه چیزی بود.پله هایش گِلی بود و دیوارهایش از آن هم گِلی تر.بعد یک پیرزن کمی چاق هم توی حیاط است.با یک چیزی مثل آفتابه.با یک دامن گل گلی سورمه ای و یک پیراهن قرمز رنگ.زیر دامنش شلوار هم پوشیده.ازاین شلوارها که کمی پاچه هایشان روی قوزک پا جمع شده.بعد مامان را هم میبینم که دارد سر حوض کاری مثل وضو گرفتن می کند.برادرم بالای یکی از دیوارها نشسته و یک بادکنک که پر آب است را دستش گرفته.خودم را هم می بینم که دارم توی یکی از اتاق ها را فضولی می کنم.توی ان هم یک پیرزن دیگر نشسته.یک پایش را جمع کرده زیرش و آن دیگر را انگار بغل کرده باشد گرفته توی دست چپش.کنار دستش یک سماور ذغالیست و کنارترش هم یک قلیان از اینها که ذغال را یکراست می گذارند روی تنباکویش.اسمش فکر کنم خوانسار یا یه همچه چیزی است.بعد کمی دست راست تر پیرزن یک جایی است مثل انباری طور که خب جلویش یک پارچه با گلهای ریز صورتی و زمینه سفید کشیده اند که از بس نور خورده زرد شده.پارچه را که کنار میزنم یک چیزی مثل دهان دیو باز می شود توی صورتم.پشتش پر است از قابلمه ها و ظرف و ظروف قدیمی.روی چند ردیف لبه گچی.بشقاب و کاسه های "روحی"(این روحی از آن کاسه بشقابهایی بود که فقط تویش نیمرو خیلی خوشمزه می شد.)بعد من نشسته بودم کنار دست پیرزن که فکر کنم خاله پدرم بود و برایم چای ریخته بود و من هم به تبعیت از او چای را ریخته بودم توی نعلبکی(چقدر سال بود که این کلمه را ننوشته بودم) و فوت کرده بودم و هورت کشیده بودم بالا.همانطور هم نشسته ام کنارش.بعد مادرم آمده بود تو.بعد یک بخاری گازی هم یادم است.شاید هم یک چیزی مثل علاالدین.رویش یک قابلمه بود که بوی خوبی نمیداد.بعد یادم هست نان خورده بودیم.ازاین نان ها که خیلی کلفت است و نه شیرین است و نه بی مزه.یک چیزی وسط اینها.بعد من پا شده بودم رفته بودم بیرون و برادرم را دیدم که بادکنکِ آب کرده را گرفته دستش و دارد می خندد و یواشکی هم به من می گوید اینها شبیه ممه های شاباجی است.شاباجی همان پیرزنی بود که آفتابه یا یه همچه چیزی دستش بود توی حیاط.نامادری پدرم بود و ما هیچ وقت حرف زیادی ازش نشنیده بودیم.بعد بادکنک را با هم پرت کرده بودیم بالا و زمین که خورد نترکید.رفتیم سر یکی از دیوارها که بابامان داد زد بیاید پایین خطرناک است،می افتید.اما خب نمی دانست که حالا بزرگترین ماموریت جهان برای من و برادرم ترکاندن ممه های شاباجی بود.

بعد دیگر یادم است که سوار یک پیکان سفید یخچالی شدیم و همه رفتیم...


برچسب‌ها: آن روزها
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/22ساعت 2:36  توسط   | 

می نویسم فقط برای ثبت:

امروز درد رو با کوبیده شدن یه در با تمام وجودم حس کردم...


برچسب‌ها: life socks
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/10ساعت 16:30  توسط   | 

خب پیشانی نوشت خانه هر کسی یکی آشپزخانه اش است و یکی هم اتاق خوابش.دیده اید کسانی را که آشپزخانه خانه شان دلنشین ترین آشپزخانه دنیاست.همه چیزش سرجا.تمام وسایلش حتی اگر شلخته و درهم برهم بازهم تمیز و مرتب. فنجانهای چای خوری اش از همانهاست که قدیم میگ فتند گل مرغی.یک فنجانهایی بود که چای که تویش می خوردی می رفتی به دوران کودکی ات.حیاط خانه مادربزرگ و درخت آلبالو و آلبالو چیدن وبعدش هم چای آلبالوهایی که همگی دور هم روی تراس میخوردیم و غم دنیا هم به هیچ ورمان نبود.از همان فنجان ها.بعد هم یک تخته برش خوشگل چوبی یک تکه دارند که روی  یکی از دیوارها خوابیده و منتظر لمس شدن است.دست که بهش بکشید انگار پیچ و تابی به خودش می دهد و بوی چوبش را پخش همه دنیا می کند.حتی باهاش کار هم که نکرده اید باز هم بشوریدش تا ببینید چطور زیر دستان شما دلربایی می کند.میچسبد به شما و حتی دلتان نمی خواهد زمینش بگذارید.بعد چاقوهایش همه مرتب توی یکی از این کشوهای بزرگی است که وقتی ولش میکنید تا کمی تا انتها میرود وبعد یکهو یواش می شود.خودشان بهش میگویند "ترمز" دار.تمام چاقوهایش ازاین مارکهای "به علاوه"قرمز خوشرنگ دارند و من اما خب بیشتر از همه عاشق ان چاقوئه ام که دسته اش کمی قِر دارد.باهاش کار که می کنید انگار دارد با هاتان والس می رقصد.بهش می گویند چاقوی "فیله" کنی.اما خب من اگر بخواهم پرتقال هم پوست بکنم ترجیح می دهم آنرا دستم بگیرم.چاقوی برش نانشان را هم دوست دارم.یک دنده های جدا جدا از هم دارد که دلتان می خواهد تا صبح نگاهشان کنید.روی نان که میکشید خورده ها را با ناز پایین می ریزد.بعد خب از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تمام این مدت داشته ام زیر چشمی لیوانهایشان را نگاه می کردم.از بچه گی هم عاشق لیوان بوده ام.از ان عشقها که هرگز نه کم می شود نه فروکش می کند.سرکار سابقم که بودم برای خودم کادو لیوان می خریدم.یک لیوان خوشگلی هم دارم ازاینها که زیرشان مربعی شکل است.تهشان انگار گل کاشته اند.آب که تویش می خورید از ته بهتان لبخند می زنند و چای که توشان بریزید آخرش غافلگیر می شوید.همچه عشوه کنان هر قلپی که سر میکشید می آیند بیرون و بعد دوباره می روند ته.بعد اینها لیوانهایشان همه خوشگل است.این آدمها یک لیوانهایی دارند از این بلندها که تویش شربت آبلیمو می شود خورد تابستانها با کمی خاکشیر وقت هایی که گرما زده شده اید.یک لیوانهایی هم دارند از اینها که برای خوردن همه چیز آفریده شده اند.هلاهل هم تویش بخورید بهتان می چسبد.یک لیوانهایی هستند اینها که سنگین اند.انگار تهشان سرب بیرنگ ریخته اند.کمی تپل اند و بعد که دستتان می گیریدشان تبدیل می شوند به یکی از دوستانتان.دلتان نمی خواهد دستشان را ول کنید.بعد زمین هم که می گذاریدشان ناگار که مثل قدیم ها که یواشکی دستتان را می کشید به دست معشوقه کودکیتان همچین قایمکی و یواش و در حال عبور بعد هم خب عین همین فیلمهای"کاروای"خودمان همه چیز یکجور دلنشینی اسلوموشن میشود،دستتان را هرازگاهی همینطور به لیوان خالی می کشید یا شاید هم یک نیم دوری بیخود بچرخانیدش.کمی روی لبه اش بلندش می کنید و بعد هم می گذاریدش زمین.بعد توی آشپزخانه اشان حتما چندتا ماهی تابه دارند.چه اسم عجیبی دارد این ماهی تابه.چند تا از همینها دارند.یکی تخت است و کم عمق و بزرگ برای مثلا شاید درست کردن چیزهای بزرگ.یکی هم دارند که گود است و یک لبه های خوشگلی هم دارد که اگر خواستید مثلا چیزی سرخ کنید و بعدش هم  قاطی اش کنید با چیزی راحت بشود.یکی هم دارند که تویش نیمرو درست میکنند صبحهای جمعه.وقتی آقا یا خانم پارتنر هنوز توی تخت است و دلش نمی خواهد بیدار شود.بعد حتما کلی قاشق و چنگال و کارد مخصوص همه چیز هم دارند.برای پاستا یکجور ،برای سوپ یکجور، برای خورش یکجور و شاید هم برای سالاد یکجور دیگر.اینها حتما قوری کتری هم دارند.یک قوری کتری خوشرنگ که قوری اش چینی یا سرامیکی است.چای که تو این قوری های آهنی و اینها که طعم ندارد.توی همین قوری های چینی و سفالی است که جا می افتد و طعم گس اش میرود زیر زبانتان.بعد یک قفسه دارند توی آشپزخانه اشان که خب اگر من بودم می گذاشتمش جلوی چشمم که هر وقت دیدمشان حظ کنم و رویش ادویه هایشان را می چینند.آشپز را از روی ادویه هایش درهمان نگاه اول می شود شناخت.بعد می شود رفت سراغ سینک ظرفشویی اش.حتما تویش یکی ازاین اسکاچ(؟)های خوشگل دو رنگ را پیدا می کنید که با یک ورش تفلون می شورند و با یک طرفش غیرتفلون.مایع ظرفشوییشان هم حتما یا بوی لیمو می دهد یا بوی توت فرنگی.اصلا بوی دیگری نباید بدهد.بعد راستی یک قابلمه یا ماهی تابه طور چدنی هم دارند.تویش سبزیجات تازه که بریزی و کمی هم روغن زیتون، مخلوط رویایی ای را جلویتان میگذارند که توی خود بهشت هم حداقل کاسه ای ده دوازده تومان است.بعد می شود رفت نشست پشت کانتر اوپن آشپزخانه یا میز غذاخوری اشان و از بشقابهای بی نظیری که جلویتان می گذارند تا غذایتان را بدهند لذت ببرید.از همان بشقابها که مثلا یکی اش سفید است یکی اش سیاه یا مثلا شاید هم قرمز.بعد سالادتان را می ریزند توی یک کاسه خیلی خوشگل سیاه که قرمزهای گوجه به چشم بیاید و سبزهای خیار.سفیدی های پیاز هم که خودبه خود می زند بیرون.بعد یک دست خوشگل نمکدان فلفل دان هم دارند که از همان اول روی کانتر است.روغن و آبلیموشان را هم توی یک ظرفهای شیشه ای ریخته اند که همش دارند از آن اول نگاهتان می کنند.میز غذاخوری چوبی چهار نفره دارند با صندلی های لهستانی قهوه ای سوخته.بعد اینها غذایتان را که می آورند یک جور خاص یک وری ای می نشینند روی صندلی شان، حالا یا پشت کانتر یا پشت میز و بعد هم زیرزیرکی هرازگاهی نگاهتان می کنند که ببیند واکنشتان به هر لقمه غذایتان چیست.بعد هم شما که حواستان دیگر به هیچ جا نیست غیر از غذایی که برایتان آورده اند گاهی یک لبخند پهن می زنید که یعنی من می دانم چقدر دوستم داری که برایم اینها را رو کرده ای و اینکه من خیلی دوستت دارم.بعد با هم می شود نشست روبروی تلویزیون و چای به دست یکی از همان فیلمهای روی قفسه را که مدتهاست می خواسته ببیند و شما هم دیده ایدش و این بار با او می خوهید ببینید را تماشا کنید.

اتاق خواب را باید یک وقت دیگر بنویسم.اتاق خواب جاهایی دارد برای خودش و حکایتهایی...


برچسب‌ها: My sweet dreamed house
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/21ساعت 21:35  توسط   | 

روز تولدم به تنها ترین حالت ممکن گذشت.

صبح از خواب پاشدم.چای خوردم٬فیلم دیدم٬کمی اینترنت گردی٬ناهار خوردم٬پاستای گیاهی٬فیلم دیدم٬بادمجان پوست کندم گذاشتم توی آب نمک که کمتر روغن بکشد موقع سرخ کردن٬فیلم دیدم٬بادمجان ها را سرخ کردم٬ساعت شد دوازده و روز تولدم تمام شد و یک بار سنگین هزارکیلویی را از روی دوشم برداشتند.


برچسب‌ها: life socks
+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/20ساعت 0:18  توسط   | 

بعضی وقتها باید هر چه هست بنویسی.امروز روز تولد 29 ساگی امِ  و دیشب شاید مهم ترین اتفاق این چند سال برایم افتاد.دردناک و زخم آلود.اما افتاد.حالا به بهانه 29 سالگی یا به بهانه هر چیز دیگه ای:

خوابهای من همیشه برایم بی سر وته بودند.نه یادم می ماند و نه میتوانستم توالی شان را پیدا کنم.ملغمه ای ای بی سروته.اما دیشب خواب عجیبی دیدم که شاید براثر ضربه بود شاید هم براثر شراب دست ساز خانگیِ ده روز مانده توی یخچال با یک وجب روی سرش هوا،یا شاید هم به خاطر فکرهای درهم برهم این روزها.خواب دیدم دارم دستیاری گروهی را می کنم که همه چیشان عجیب و غریب بود.نه خودشان ها.وسایلشان.دوربیش ها شان،بازیگرانشان،لوکیشن شان ماشین شان و خلاصه همه چیشان.بعد یکهو پرت شدم وسط پادگانی که سربازهایش مخلوطی از همه نیروها بودند.خیر و شر.وسطشان داشتم با همین قیافه الانم راه میرفتم که یکهو پسر دایی ام آمد بیرون از تویشان.بعد من خودم را دیدم که توی یکک اتق تاریک نشسته ام و یک شات گان هم دستم است.چهار تا تیر داشت که من هر چهار تا را باهم شلیک کردم.خب میدانید که شات گان تیرهایش را تک تک میزند و تازه بعد از هر تیر هم باید دوباره گلنگدن را بکشید و مسلحش کنید.گلنگدن شات گانه هم از اینها بود که باید میکشیدیش پایین و بعد دوباره تر میزدی.اما من همه چهارتا را یکجا زدم.سه تایش رفت خرد به هدفی که نمیدانم چه بود ویکیش هم توی دیوار گیر کرد.بعد من به صورت موازی کات خوردم به صحنه ای که داشتم از بالا می دیدم.پدر و پسری روی تخت خوابیده بودند که پدره گفت این صدای سه تا تیر چی بود.بعد خب من که میدانستم چهارتا تیر زده ام.بعد برگشتم به همان اتاقه و به صورت جلوه های ویژه رفتم توی سوراخهایی که تیرهایم درست کرده بودند و دیدم که یکیشان عمل نکرده گیر کردهتوی سوراخ خودش و هی هم دارد ادای اینکه الان منفجر میشوم الان منفجر می شوم را در می آورد.بعد دوباره رفتم به همان پادگان نظامی.توی خیابان تختی تهران بود این بار.توی اتوبان افسریه.که یکهو ته ذهنم صدای شلیک شنیدم.بعد دیدم پسر دایی ام دارد از مدرسه اش می آید بیرون.با یک باند روی ص.رتش.فهمیدم تیری که شلیک/منفجر شده صورتش را داغان کرده.کمی که راه رفت باد زد و باند را کند.دیدم آن زیر هیچ چیزی نشده.بعد رفتم به خانه ای که نمی شناختمش.با یک دالان ورودی قدیمی.بچه نوزادی آنجا بود که دائم گریه میکرد.گفتم بدهیدش بمن.وقتی داشتند بچه رارد میکردند سمت من،از دستشان افتاد زمین.از فاصله خیلی کم.من نشسته بودم زمین و نوزاد هم از یک همچه فاصله ای افتاد.بیست سانت اگر خیلی میشد.بعد شروع کرد به داد و بیداد.بازبان بزرگتر ها و شروع کرد فحش دادن بمن.بهش گفتم دردت گرفت بجایش گازم بگیر.خب دندان که نداشت بهم گفت نه نمیتونم،نوک ندارم که بخوام گازت بگیرم و همزمان هم شروع کرد با لبهایش ادای نوک درآوردن.بعد دوباره رفتم توی همین لوکیشنی که داشتیم فیلمبرداری میکردیم.حالا مادرم هم انجا بود.خیلی خوشگل بود و من هم همش داشتم فکر میکردم که اینها الان باخودشون میگن که خو به حالش که مامان به این خوشگلی داره.یک لباس نه چندان نو ولی خیلی خوشگل هم تنش بود.بعد یکیشان دست کرد جیبش و یک چیزی مثل دستمال کاغذی بهم داد.اول تویش هیچی نبود اما یک دفعه توی دست پر شد از چیزی شبیه شن.گفتم اینها چیه ،بطری آبی دستم دادند که بخور خوبه حالت رو خوب میکنه.دستم را باز کردم دیدم سه تا قرص ششیه ای تویشان است.یادم نیست خوردم یا نه اما فکر کنم زیادی گرمم شده بود که از خواب بیدار شدم.دیدم ساعت 4:40 دقیقه صبح است.هوا هنوز تاریک بود و من هم با زور دوباره خوابیدم.

پی نوشت : همین چند وقت پیش بود که زرمان توی آن شبکه اجتماعی خاله زنک یادم انداخت وبلاگی هم دارم.خواستم بگم تو اونروزها خیلی بهش احتیاج داشتم.روزهایی بود که فکر میکردم از حافظه زمین و زمان پاک شده ام... 


برچسب‌ها: این روزها
+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت 11:19  توسط   | 

بچه که بودیم برای ما پسرها همه چیز خلاصه می شد توی عصرهای تابستان و در اصل شابد از همان بعده ظهرهایش.این دقیقا همان بعده ظهرهایی است که همسایه های از سرکار برگشته ی محل ما،که البته شهرک بود و نمیدانم می شود رویش اسم محل را گذاشت،همه می خواستند بخوابند . ماها ویرمان می گرفت به دوچرخه بازی و گاهی لگدزدن به توپ و شاید بعضی وقتها گل کوچیک.دنیای مان خلاصه می شد توی همان یک تکه زمین و همان دو چرخ زر پایمان.بعد هم که تیله بازی و عکس های سین سین قدیمی که تویش عکس فوتبالیست ها را میگذاشتند برای ماهایی که همه را از توی قاب تلویزیون می دیدم و هنوز نمی دانستیم که فلان فوتبالیست فلان خانه را دارد و فلان کسک دوست دخترش است یا دارد بچه دار می شود یا...خب همه چیزمان همان بود و عکس بازی هایمان و دودست/یک دست روی عکس ها زدن و از دور عکس های زیر دمپایی را نشانه رفتن.تیله بازیمان که حکایت داشت.گاهی "چال" بازی میکردیم و گاهی یک مستطیلی چیزی میکشیدیم تیله ها را میگذاشتیم توش و بعد از یک فاصله مشخص تیله خوبه مان را که فکر میکردیم راه  دست ترین است را پرت می کردیم سمتش.حالا اینکه آسفالت ناکوک و چاله چوله های زمین بازی آیا می گذاشت تیله به هدفهای رویایی مان بخورد یا نه،خودش داستانی بود.بعد هم یک بازی داشتیم به اسم "ماشین سه ضرب".ازین ماشین های کوچولویی که حالا شاید برای همه باشد برای ما پورش بود و لامبورگینی و بنز و بی ام و و شاید هم گاهی پیکان و هیلمن و رنو و پاترول همسایه هامان.یک مسیری می کشیدیم مثل همین هایی که الان بچه های دهه هشتادی توی PS3 هایشان دارند و Need For Speed بازی می کنند.یک چیزی تو همین مایه ها.بعد باید هر دور بازی سه ضرب می زدیم و از این خط هایی که می کشیدیم هم بیرون نمی آمد خب قانوناً.اما عشقمان همان دوچرخه هه بود.باور کنید با دوچرخه هامان دختر های هم سایه مان را که تو همان دوران، یک شبه عاشقشان می شدیم و  یک روزه فارغشان،سوار میکردیم بر ترک کالسکه های سیندرلایی مان و می بردیمشان گردش(البته خب معلوم است که در خیال)اما همین دوچرخه سواری هامان برای خودش منش و روش داشت.دوچرخه را که می گرفتیم،یادم هست یا دسته خرگوشی بود یا یک چمدلهایی که بهشان میگفتیم بیت و یک یا مثلا BMX بود،که اکثرا برای من و هم طبقه هایم دسته دوم بود یا ارث رسیده از برادر بزرگتر،اول از همه برایش یه چیزهایی می گرفتیم که اسمش "لنت"بود.یک چیزهایی مثل همین چسب های برقی که الانه هست و هنوز هم بعضی مثل خود من بهشان می گویند لنت.تقریبا رنگهای اصلی اش بود.یعنی در اصل سیاه و سفید و زرد و سبز و قرمزش.حالا اگر رنگ شناسی وار نمی شود رنگ اصلی ،بماند.البته همین سفیدش هم که سفید سفید نبود.یک چیزی تو مایه های شیری بود.چرکتر و بدرنگ تر.آن روزها کلا به همه چیز چرک و بدرنگ عادت داشتیم.ماشینها بدرنگ بود،خیابانها بدرنگ بود،پیاده رو ها بدرنگ بود،زمین آسفالتش بدرنگ بود،اما درخت ها خوش رنگ تر بودند و آسمان آبی تر از الان بود.البته به غیر از مواقعی که خط هایی از آسمان می گذشت و قبلترش آژیر بدصدای قرمز را کشیده بودند و بعد هم دورتر صدای دلنگی زندگی ای،خانه ای ،آرزویی،بچه ای را له میکرد وداغان.اما خب سیاهش سیاه بود اصلن.مواد بد مثکه سیاه را خوب می گیرند.این لنت ها را انگار سر جهازی مغازه دار روی دوچرخه می داد.خب برای ما مثل بدنه ماشینهای الان مان/تان مهم بود.دلمان نمی خواست خط بیفتد.می نشستیم ساعتها به بستن این لنت ها روی بدنه دوچرخه.قسمت سخت ماجرا جاهایی بود مثل دوشاخه های کنار چرخ کخ دست سخت رد می شد.اما خب میپیچیدیمشان با عشق.آخرش هم که می رسید باید کبریت میگرفتی،پلاستیک که داغ می شد،می چسباندی اش به خودش.بعد یک چیزهایی بود دایره ای و گاهی ستاره ای که یک طرفش یک شیاری داشت که فرو می رفت توی میله های طوقه دوچرخه،همچین شل و ولنگار.راه که می رفتی اوایلش قبل دور گرفتن دوچرخه/رویاهایمان  تلق تلق میکرد و دنیا را خبر دار می کرد که ما داریم می آییم.موقع ایستادن هم که خب دوباره تلق تلق اش بلند می شد و الخ...آیینه و ازین آویزهای ته دسته فرمان و ازین ابرهایی که میاندختند روی دسته فرمان هم که خب وسایل لوکس حساب می شد که از عهده من و هم طبقه هایم خارج بود.مثل رینگ و لاستیک و ضبط و باند ماشینهای لوکس الان.از خود همان بعده ظهر ها تا خود شب که چشم چشم را می دید رکاب می زدیم و دنیا را زیر چرخ هایمان به تخممان می گرفتیم.

بعد،"خر پلیس" بود و "هفت سنگ" و "قلعه" و "دبرنا/دبلنا" و "منچ و مارپله"و "روپولی" .این روپولی بازی خوبی بود.خیلی یادم نیست،ولی یادم هست که کیف می کردیم موقع بازی اش.

بعد،خیلی چیزها بود که الان نیست....


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/05ساعت 3:33  توسط   | 

گاهی وبلاگ بعضی ها رو که می خونی٬دلت پر میکشه واسه نوشتن.
+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/27ساعت 20:26  توسط   | 

چقدر جمعه بی خودیه!

پ ن:تو این روزهای گه بیخود هیچ وقت فرهاد گوش نکنید.دردتون چندبرابر میشه...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/27ساعت 20:20  توسط   | 

من؟!

هیچ.

دلتنگ شمائیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/23ساعت 1:19  توسط   |