امشب زن همسایه فهمید که شوهرش دار بهش خیانت می کند...
یک تصویری هم دارم ته ذهنم از یک خانه خیلی قدیمی.یکی از همانها که دورتادورش اتاق است.بعد یک گوشه از خانه خراب شده و دیوارش ریخته و کمی آنطرف ترش هم یک لانه مرغ یا یک همچه چیزی بود.پله هایش گِلی بود و دیوارهایش از آن هم گِلی تر.بعد یک پیرزن کمی چاق هم توی حیاط است.با یک چیزی مثل آفتابه.با یک دامن گل گلی سورمه ای و یک پیراهن قرمز رنگ.زیر دامنش شلوار هم پوشیده.ازاین شلوارها که کمی پاچه هایشان روی قوزک پا جمع شده.بعد مامان را هم میبینم که دارد سر حوض کاری مثل وضو گرفتن می کند.برادرم بالای یکی از دیوارها نشسته و یک بادکنک که پر آب است را دستش گرفته.خودم را هم می بینم که دارم توی یکی از اتاق ها را فضولی می کنم.توی ان هم یک پیرزن دیگر نشسته.یک پایش را جمع کرده زیرش و آن دیگر را انگار بغل کرده باشد گرفته توی دست چپش.کنار دستش یک سماور ذغالیست و کنارترش هم یک قلیان از اینها که ذغال را یکراست می گذارند روی تنباکویش.اسمش فکر کنم خوانسار یا یه همچه چیزی است.بعد کمی دست راست تر پیرزن یک جایی است مثل انباری طور که خب جلویش یک پارچه با گلهای ریز صورتی و زمینه سفید کشیده اند که از بس نور خورده زرد شده.پارچه را که کنار میزنم یک چیزی مثل دهان دیو باز می شود توی صورتم.پشتش پر است از قابلمه ها و ظرف و ظروف قدیمی.روی چند ردیف لبه گچی.بشقاب و کاسه های "روحی"(این روحی از آن کاسه بشقابهایی بود که فقط تویش نیمرو خیلی خوشمزه می شد.)بعد من نشسته بودم کنار دست پیرزن که فکر کنم خاله پدرم بود و برایم چای ریخته بود و من هم به تبعیت از او چای را ریخته بودم توی نعلبکی(چقدر سال بود که این کلمه را ننوشته بودم) و فوت کرده بودم و هورت کشیده بودم بالا.همانطور هم نشسته ام کنارش.بعد مادرم آمده بود تو.بعد یک بخاری گازی هم یادم است.شاید هم یک چیزی مثل علاالدین.رویش یک قابلمه بود که بوی خوبی نمیداد.بعد یادم هست نان خورده بودیم.ازاین نان ها که خیلی کلفت است و نه شیرین است و نه بی مزه.یک چیزی وسط اینها.بعد من پا شده بودم رفته بودم بیرون و برادرم را دیدم که بادکنکِ آب کرده را گرفته دستش و دارد می خندد و یواشکی هم به من می گوید اینها شبیه ممه های شاباجی است.شاباجی همان پیرزنی بود که آفتابه یا یه همچه چیزی دستش بود توی حیاط.نامادری پدرم بود و ما هیچ وقت حرف زیادی ازش نشنیده بودیم.بعد بادکنک را با هم پرت کرده بودیم بالا و زمین که خورد نترکید.رفتیم سر یکی از دیوارها که بابامان داد زد بیاید پایین خطرناک است،می افتید.اما خب نمی دانست که حالا بزرگترین ماموریت جهان برای من و برادرم ترکاندن ممه های شاباجی بود.
بعد دیگر یادم است که سوار یک پیکان سفید یخچالی شدیم و همه رفتیم...
امروز درد رو با کوبیده شدن یه در با تمام وجودم حس کردم...
خب پیشانی نوشت خانه هر کسی یکی آشپزخانه اش است و یکی هم اتاق خوابش.دیده اید کسانی را که آشپزخانه خانه شان دلنشین ترین آشپزخانه دنیاست.همه چیزش سرجا.تمام وسایلش حتی اگر شلخته و درهم برهم بازهم تمیز و مرتب. فنجانهای چای خوری اش از همانهاست که قدیم میگ فتند گل مرغی.یک فنجانهایی بود که چای که تویش می خوردی می رفتی به دوران کودکی ات.حیاط خانه مادربزرگ و درخت آلبالو و آلبالو چیدن وبعدش هم چای آلبالوهایی که همگی دور هم روی تراس میخوردیم و غم دنیا هم به هیچ ورمان نبود.از همان فنجان ها.بعد هم یک تخته برش خوشگل چوبی یک تکه دارند که روی یکی از دیوارها خوابیده و منتظر لمس شدن است.دست که بهش بکشید انگار پیچ و تابی به خودش می دهد و بوی چوبش را پخش همه دنیا می کند.حتی باهاش کار هم که نکرده اید باز هم بشوریدش تا ببینید چطور زیر دستان شما دلربایی می کند.میچسبد به شما و حتی دلتان نمی خواهد زمینش بگذارید.بعد چاقوهایش همه مرتب توی یکی از این کشوهای بزرگی است که وقتی ولش میکنید تا کمی تا انتها میرود وبعد یکهو یواش می شود.خودشان بهش میگویند "ترمز" دار.تمام چاقوهایش ازاین مارکهای "به علاوه"قرمز خوشرنگ دارند و من اما خب بیشتر از همه عاشق ان چاقوئه ام که دسته اش کمی قِر دارد.باهاش کار که می کنید انگار دارد با هاتان والس می رقصد.بهش می گویند چاقوی "فیله" کنی.اما خب من اگر بخواهم پرتقال هم پوست بکنم ترجیح می دهم آنرا دستم بگیرم.چاقوی برش نانشان را هم دوست دارم.یک دنده های جدا جدا از هم دارد که دلتان می خواهد تا صبح نگاهشان کنید.روی نان که میکشید خورده ها را با ناز پایین می ریزد.بعد خب از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تمام این مدت داشته ام زیر چشمی لیوانهایشان را نگاه می کردم.از بچه گی هم عاشق لیوان بوده ام.از ان عشقها که هرگز نه کم می شود نه فروکش می کند.سرکار سابقم که بودم برای خودم کادو لیوان می خریدم.یک لیوان خوشگلی هم دارم ازاینها که زیرشان مربعی شکل است.تهشان انگار گل کاشته اند.آب که تویش می خورید از ته بهتان لبخند می زنند و چای که توشان بریزید آخرش غافلگیر می شوید.همچه عشوه کنان هر قلپی که سر میکشید می آیند بیرون و بعد دوباره می روند ته.بعد اینها لیوانهایشان همه خوشگل است.این آدمها یک لیوانهایی دارند از این بلندها که تویش شربت آبلیمو می شود خورد تابستانها با کمی خاکشیر وقت هایی که گرما زده شده اید.یک لیوانهایی هم دارند از اینها که برای خوردن همه چیز آفریده شده اند.هلاهل هم تویش بخورید بهتان می چسبد.یک لیوانهایی هستند اینها که سنگین اند.انگار تهشان سرب بیرنگ ریخته اند.کمی تپل اند و بعد که دستتان می گیریدشان تبدیل می شوند به یکی از دوستانتان.دلتان نمی خواهد دستشان را ول کنید.بعد زمین هم که می گذاریدشان ناگار که مثل قدیم ها که یواشکی دستتان را می کشید به دست معشوقه کودکیتان همچین قایمکی و یواش و در حال عبور بعد هم خب عین همین فیلمهای"کاروای"خودمان همه چیز یکجور دلنشینی اسلوموشن میشود،دستتان را هرازگاهی همینطور به لیوان خالی می کشید یا شاید هم یک نیم دوری بیخود بچرخانیدش.کمی روی لبه اش بلندش می کنید و بعد هم می گذاریدش زمین.بعد توی آشپزخانه اشان حتما چندتا ماهی تابه دارند.چه اسم عجیبی دارد این ماهی تابه.چند تا از همینها دارند.یکی تخت است و کم عمق و بزرگ برای مثلا شاید درست کردن چیزهای بزرگ.یکی هم دارند که گود است و یک لبه های خوشگلی هم دارد که اگر خواستید مثلا چیزی سرخ کنید و بعدش هم قاطی اش کنید با چیزی راحت بشود.یکی هم دارند که تویش نیمرو درست میکنند صبحهای جمعه.وقتی آقا یا خانم پارتنر هنوز توی تخت است و دلش نمی خواهد بیدار شود.بعد حتما کلی قاشق و چنگال و کارد مخصوص همه چیز هم دارند.برای پاستا یکجور ،برای سوپ یکجور، برای خورش یکجور و شاید هم برای سالاد یکجور دیگر.اینها حتما قوری کتری هم دارند.یک قوری کتری خوشرنگ که قوری اش چینی یا سرامیکی است.چای که تو این قوری های آهنی و اینها که طعم ندارد.توی همین قوری های چینی و سفالی است که جا می افتد و طعم گس اش میرود زیر زبانتان.بعد یک قفسه دارند توی آشپزخانه اشان که خب اگر من بودم می گذاشتمش جلوی چشمم که هر وقت دیدمشان حظ کنم و رویش ادویه هایشان را می چینند.آشپز را از روی ادویه هایش درهمان نگاه اول می شود شناخت.بعد می شود رفت سراغ سینک ظرفشویی اش.حتما تویش یکی ازاین اسکاچ(؟)های خوشگل دو رنگ را پیدا می کنید که با یک ورش تفلون می شورند و با یک طرفش غیرتفلون.مایع ظرفشوییشان هم حتما یا بوی لیمو می دهد یا بوی توت فرنگی.اصلا بوی دیگری نباید بدهد.بعد راستی یک قابلمه یا ماهی تابه طور چدنی هم دارند.تویش سبزیجات تازه که بریزی و کمی هم روغن زیتون، مخلوط رویایی ای را جلویتان میگذارند که توی خود بهشت هم حداقل کاسه ای ده دوازده تومان است.بعد می شود رفت نشست پشت کانتر اوپن آشپزخانه یا میز غذاخوری اشان و از بشقابهای بی نظیری که جلویتان می گذارند تا غذایتان را بدهند لذت ببرید.از همان بشقابها که مثلا یکی اش سفید است یکی اش سیاه یا مثلا شاید هم قرمز.بعد سالادتان را می ریزند توی یک کاسه خیلی خوشگل سیاه که قرمزهای گوجه به چشم بیاید و سبزهای خیار.سفیدی های پیاز هم که خودبه خود می زند بیرون.بعد یک دست خوشگل نمکدان فلفل دان هم دارند که از همان اول روی کانتر است.روغن و آبلیموشان را هم توی یک ظرفهای شیشه ای ریخته اند که همش دارند از آن اول نگاهتان می کنند.میز غذاخوری چوبی چهار نفره دارند با صندلی های لهستانی قهوه ای سوخته.بعد اینها غذایتان را که می آورند یک جور خاص یک وری ای می نشینند روی صندلی شان، حالا یا پشت کانتر یا پشت میز و بعد هم زیرزیرکی هرازگاهی نگاهتان می کنند که ببیند واکنشتان به هر لقمه غذایتان چیست.بعد هم شما که حواستان دیگر به هیچ جا نیست غیر از غذایی که برایتان آورده اند گاهی یک لبخند پهن می زنید که یعنی من می دانم چقدر دوستم داری که برایم اینها را رو کرده ای و اینکه من خیلی دوستت دارم.بعد با هم می شود نشست روبروی تلویزیون و چای به دست یکی از همان فیلمهای روی قفسه را که مدتهاست می خواسته ببیند و شما هم دیده ایدش و این بار با او می خوهید ببینید را تماشا کنید.
اتاق خواب را باید یک وقت دیگر بنویسم.اتاق خواب جاهایی دارد برای خودش و حکایتهایی...
صبح از خواب پاشدم.چای خوردم٬فیلم دیدم٬کمی اینترنت گردی٬ناهار خوردم٬پاستای گیاهی٬فیلم دیدم٬بادمجان پوست کندم گذاشتم توی آب نمک که کمتر روغن بکشد موقع سرخ کردن٬فیلم دیدم٬بادمجان ها را سرخ کردم٬ساعت شد دوازده و روز تولدم تمام شد و یک بار سنگین هزارکیلویی را از روی دوشم برداشتند.
بعضی وقتها باید هر چه هست بنویسی.امروز روز تولد 29 ساگی امِ و دیشب شاید مهم ترین اتفاق این چند سال برایم افتاد.دردناک و زخم آلود.اما افتاد.حالا به بهانه 29 سالگی یا به بهانه هر چیز دیگه ای:
خوابهای من همیشه برایم بی سر وته بودند.نه یادم می ماند و نه میتوانستم توالی شان را پیدا کنم.ملغمه ای ای بی سروته.اما دیشب خواب عجیبی دیدم که شاید براثر ضربه بود شاید هم براثر شراب دست ساز خانگیِ ده روز مانده توی یخچال با یک وجب روی سرش هوا،یا شاید هم به خاطر فکرهای درهم برهم این روزها.خواب دیدم دارم دستیاری گروهی را می کنم که همه چیشان عجیب و غریب بود.نه خودشان ها.وسایلشان.دوربیش ها شان،بازیگرانشان،لوکیشن شان ماشین شان و خلاصه همه چیشان.بعد یکهو پرت شدم وسط پادگانی که سربازهایش مخلوطی از همه نیروها بودند.خیر و شر.وسطشان داشتم با همین قیافه الانم راه میرفتم که یکهو پسر دایی ام آمد بیرون از تویشان.بعد من خودم را دیدم که توی یکک اتق تاریک نشسته ام و یک شات گان هم دستم است.چهار تا تیر داشت که من هر چهار تا را باهم شلیک کردم.خب میدانید که شات گان تیرهایش را تک تک میزند و تازه بعد از هر تیر هم باید دوباره گلنگدن را بکشید و مسلحش کنید.گلنگدن شات گانه هم از اینها بود که باید میکشیدیش پایین و بعد دوباره تر میزدی.اما من همه چهارتا را یکجا زدم.سه تایش رفت خرد به هدفی که نمیدانم چه بود ویکیش هم توی دیوار گیر کرد.بعد من به صورت موازی کات خوردم به صحنه ای که داشتم از بالا می دیدم.پدر و پسری روی تخت خوابیده بودند که پدره گفت این صدای سه تا تیر چی بود.بعد خب من که میدانستم چهارتا تیر زده ام.بعد برگشتم به همان اتاقه و به صورت جلوه های ویژه رفتم توی سوراخهایی که تیرهایم درست کرده بودند و دیدم که یکیشان عمل نکرده گیر کردهتوی سوراخ خودش و هی هم دارد ادای اینکه الان منفجر میشوم الان منفجر می شوم را در می آورد.بعد دوباره رفتم به همان پادگان نظامی.توی خیابان تختی تهران بود این بار.توی اتوبان افسریه.که یکهو ته ذهنم صدای شلیک شنیدم.بعد دیدم پسر دایی ام دارد از مدرسه اش می آید بیرون.با یک باند روی ص.رتش.فهمیدم تیری که شلیک/منفجر شده صورتش را داغان کرده.کمی که راه رفت باد زد و باند را کند.دیدم آن زیر هیچ چیزی نشده.بعد رفتم به خانه ای که نمی شناختمش.با یک دالان ورودی قدیمی.بچه نوزادی آنجا بود که دائم گریه میکرد.گفتم بدهیدش بمن.وقتی داشتند بچه رارد میکردند سمت من،از دستشان افتاد زمین.از فاصله خیلی کم.من نشسته بودم زمین و نوزاد هم از یک همچه فاصله ای افتاد.بیست سانت اگر خیلی میشد.بعد شروع کرد به داد و بیداد.بازبان بزرگتر ها و شروع کرد فحش دادن بمن.بهش گفتم دردت گرفت بجایش گازم بگیر.خب دندان که نداشت بهم گفت نه نمیتونم،نوک ندارم که بخوام گازت بگیرم و همزمان هم شروع کرد با لبهایش ادای نوک درآوردن.بعد دوباره رفتم توی همین لوکیشنی که داشتیم فیلمبرداری میکردیم.حالا مادرم هم انجا بود.خیلی خوشگل بود و من هم همش داشتم فکر میکردم که اینها الان باخودشون میگن که خو به حالش که مامان به این خوشگلی داره.یک لباس نه چندان نو ولی خیلی خوشگل هم تنش بود.بعد یکیشان دست کرد جیبش و یک چیزی مثل دستمال کاغذی بهم داد.اول تویش هیچی نبود اما یک دفعه توی دست پر شد از چیزی شبیه شن.گفتم اینها چیه ،بطری آبی دستم دادند که بخور خوبه حالت رو خوب میکنه.دستم را باز کردم دیدم سه تا قرص ششیه ای تویشان است.یادم نیست خوردم یا نه اما فکر کنم زیادی گرمم شده بود که از خواب بیدار شدم.دیدم ساعت 4:40 دقیقه صبح است.هوا هنوز تاریک بود و من هم با زور دوباره خوابیدم.
پی نوشت : همین چند وقت پیش بود که زرمان توی آن شبکه اجتماعی خاله زنک یادم انداخت وبلاگی هم دارم.خواستم بگم تو اونروزها خیلی بهش احتیاج داشتم.روزهایی بود که فکر میکردم از حافظه زمین و زمان پاک شده ام...
بعد،"خر پلیس" بود و "هفت سنگ" و "قلعه" و "دبرنا/دبلنا" و "منچ و مارپله"و "روپولی" .این روپولی بازی خوبی بود.خیلی یادم نیست،ولی یادم هست که کیف می کردیم موقع بازی اش.
بعد،خیلی چیزها بود که الان نیست....
پ ن:تو این روزهای گه بیخود هیچ وقت فرهاد گوش نکنید.دردتون چندبرابر میشه...
هیچ.
دلتنگ شمائیم...